تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:13 | نویسنده : عاطفه |
تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 12:24 | نویسنده : عاطفه |
1 روز دیگر وارد 30 سال گذر از زندگی دنیایی خواهم شد.

بزرگ شده ام ؟   پیرتر شده ام  ؟

به اندازه یکسال که چه عرض کنم! گویی با کوله باری از چندین سال تجربه، به امروز رسیده ام ...

نسبت به سال قبل چشم هایم رنگ های دیگری را هم می بیند ...

گوش هایم نواهای دیگری را هم می شنود ... 

دست هایم به نوعی دیگر دست در دست می گذارد ... 

دلم برای هر کسی شور نمی زند و تنگ نمی شود ... 

جلوه های دیگر هم از خدایم دیده ام و هر روز  می بینم ...

خلوت من بیشتر شده است ...

... در این میان سعی می کنم احیا شوم و مُحیّا بمانم ... 

 

حرفای خودمونی :ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 19:10 | نویسنده : عاطفه |
اول بریم سراغ اخبار کاری :ادامه مطلب

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ | 12:52 | نویسنده : عاطفه |
تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ | 19:11 | نویسنده : عاطفه |
تاريخ : پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ | 15:9 | نویسنده : عاطفه |
... دلم برای همه ی روزهای خوبِ پر از حوصله و انگیزه تنگ شده ...

البته  طبیعیه . وقتی همه ی توانت رو برای پذیرشِ چیزی مصرف کنی که به شدت آزارت می ده  , دیگه قدرت برخوردِ منطقی با بقیه ی مسائل رو نداری . حساس تر می شی و  ممکنه خشمی بی دلیل رو نثار یک اتفاقِ ناچیز کنی  .

جایِ خالیِ صمیمی ترین ها , گاهی اوقات , خالی تر از همیشه می شه ...

چند روز پیش صمیمی ترین سال 87 بهم اس داد جالب بود بعد از غیبت طولانی بی دلیل

منم مثل همیشه باهاش گرم برخورد کردم اونم گفت تو مهربونی مثله همیشه 

گفت که فکرشم نمی کردم جواب بدی

و من مثله همیشه نقش مهربانترین رو بازی کردم ...از زندگیش گفت از اتفاقات تلخ ....

کلا بعضیا عادتشونه وقتی ناراحتن و دلشون حسابی میگیره بیان سراغ مهربانترین تا گوشش و دلش رو تا برقراری اوضاع بهشون قرض بده  ومهربانترین طبق معمول همین کارو کرد ......

به امید روزی که مهربانترین نباشم....

همین.

 

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 17:47 | نویسنده : عاطفه |
تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 19:29 | نویسنده : عاطفه |
گاهی  اوقات  مجبوری  حرمت  دلت  رو  نگه  داری

می گی    نه                   می گی     برو                  می گی    نمون  

راهیش  می کنی

...

یک هفته   که  می گذره

می بینی   دلت   مچاله  شده   , کمرنگ  شده  ,  غصه  داره  ,  خیسه  ,  انگار  گریه کرده   

 

حالا  ...    این روزها  ...  یک دلی    داری   که     حرمتش    حفظ شده       ولی    ...    تنگه  ...  به شدت  تنگه



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ | 23:20 | نویسنده : عاطفه |
من

در این قفس

    _   مثل گورخری که در باغ وحشِ بزرگِ  شهر

        اسیرِ  نگاهِ  رهگذرانِ بی کار  است ,

        تا شاید برای گذران اوقات فراغتشان  , نیم نگاهی نیز به او بیاندازند  _

به ناچار  نشسته ام ...

 

به   برخی از آدم ها     نگاه می کنم 

به   اینهمه    بی قیدی    در  گفتارشان

به   اینهمه    حماقت     در  قضاوتشان

 

نا امید           خسته            پر  از  تاسف

به    کنجِ قفس      پناه  می برم

جایی   برای   مخفی شدن   نیست

 

مسئولان باغ وحش     برای نمایش دادن تو     بلیط فروخته اند

مردم    خلوتِ تو را     با ده هزار تومان     معامله می کنند

 

تو        گورخرِ  ساده ای         بیش نیستی  .

و  اینجا     در این باغ وحشِ دیدنی و جذاب      هیچ درختی    یا سنگی    یا  مامنی  ,   تو  را  از چشم های   بی کار   و   ناپاک  محفوظ نمی دارد ....



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ | 23:38 | نویسنده : عاطفه |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.